8989 امام آمد ... - میکده
خِتامُهُ * مِسْکٌ * وَ فِی ذالِکَ فَلْیَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ

نمی دونم خوشحالی خودم رو چه جوری با نوشتن ابراز بکنم !!!   

امام خامنه ای آمد ...

 

روز سه شنبه 27/7/1389

ساعت 9 شب ایستگاه صلواتی فاطمیون داشتیم برای آقا کار میکردیم.

ساعت 10:30 سه تا گوسفند برا آقا کشتیم.

تا حدود ساعت 2 تو خیابونا می چرخیدیم.

2 رفتیم خونه آقای پارسا خوابیدیم.

ساعت 6به طرف حرم حرکت کردیم.

ساعت 6:30 رفتیم داخل میدان آستانه خلوت بود. گفتیم بریم باجک برای استقبال تو راه داشتیم آروم آروم میرفتیم دیدیم خیلی شلوغه برای همین بر گشتیم به طرف میدون آستانه.

ساعت 7 بود خیلی شلوغ تر شده بود. تا 7:30 همون عقب ها بودیم.

دیگه دوام نیاوردیم رفتیم جلو

تا 9 داشتیم خود کشی میکردیم که بریم جلو ...

بچه هارو گم کردیم من موندم با امیر

 اون لا به لا ها من داشتم خفه میشدم .دمپایی هام که گم شد. جمعیت هم مثل موج دریا تکون می خورد

وای ...

ملت با کفش میکوبیدن روی پاهای من. پاهام کبود شده بود ناخنم زیرش خون مرده شده بود از شدت خستگی و تشنگی دو سه بار داشتم از حال میرفتم. ولی بازم جمعیت فشار می آورد.

ساعت 10 شد همه منتظر آقا بودیم .با یه درد سری همه جمعیت نشستند در انتظار آقا یه دفعه یه مداح ... به نام  ( ش.. ) گفت صل علی محمد نائب مهدی آمد. همه یه دفعه بلند شدن. ولی آقا نیومده بود. تا ساعت 10:40 چند بار این اتفاق افتاد.

ماهم به آقای (ش..) فحش میدادیم.

ساعت 10:45 نقاره ها شروع کردن به صدا کردن امام خامنه ای تشریف آوردند.

نفهمیدم چی شد شدت فشار وضربات دو برابر شد بالا خره خورشید رو دیدم.

با دیدن صورت خورشید دیگه کسی نه پاهاش درد میکرد نه خسته بود نه فشار اذیتش میکرد و فقط اشک ...

بعد رفتم تا ساعت 8 شب خوابیدم.

یاعلی


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٧/۳٠ توسط سید محمد امین سجادی

نوشته شده در تاريخ توسط مدير
    

اسلایدر